پارت شانزده :
بیست و چهار روز قبل از تشییع جنازه
مهیار
وارد اتاقم توی دفتر شدم. امروز روز خلوت با خودم بود پس در ورودی رو هم قفل کردم و به اتاقم رفتم.
این دفتر حکم پناهگاه رو داشت. موقعی که هنوز تو خونهی بابا بودم، گاهی به اینجا پناه میآوردم.
با دیدن قاب عکسش دو دستم رو روی میز گذاشتم و سرمو روی دستام.
خیره به عکس زیباش شدم و غرق توی گذشتههایی که حالا به نظر خیلی دور میاومد!
موهØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

صبا سروین | نویسنده رمان
اشکال ندارههه
۴ ماه پیشRosa
0من یکم قاطی کردم بلخشید اسما ششبیه پدرام داداش پرهامه؟ اسم داداش مهیار چیه؟
۴ ماه پیشRosa
0عا فهمیدمم
۴ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اره عزیزم
۴ ماه پیشزری
0اخ که کینه رو باباش چه جوری تو دل این مهیار کاشت😒🫤🥺
۴ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اره متاسفانه😢
۴ ماه پیشساناز
1بمیرم 🥺نمیتونست باور کنه باباش همچین کاری بکنه 💔
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
خدا نکنه، اره طفلی..
۵ ماه پیشآدولفا
2چقدر تک تک احساسات مهیار برام قابل لمس بود... عالی نوشتی👌🏻
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ممنونم عزیز دلم🫂♥️
۵ ماه پیشساجده
2بابا بنااازم به این قلم👌 من همه رماناتو خونده بودم و همشون عالییی بودن ولی الان حسرت میخورم که چرا گورستانو همون موقع زودتر شروع نکرده بودم که الان اینجوری نمونم تو خماری🥲😂
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ممنونتم ساجده جانم♥️🤩
۵ ماه پیشسهیل۲۹
2ممکنه اون ناشناسه پدارم باشه🤔🤔🤔🤔
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
امکان هرچیزی هست 😉
۵ ماه پیشنورا
1توی پارت قبل یکی به نام پدرام بود نکنه اینننن اونههههه اره؟ الان پدرام داداش پردیسه
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
نورای قشنگم، اره عزیزم
۵ ماه پیشدلارام
1عالی رمانتون بی نظیره واقعا پدرام هرکی هست معلومه پردیس و خیلی دوست داره
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ممنونم قشنگم، مشخص شد دیگه، پدرام برادرشه
۵ ماه پیشدلارام
1ولی واقعا حیف پردیس واسه سعید اخه خیلی جوونه قطعا یه دلیلی داشته از رونقشه زنش شده پرهامم خبر داره
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اره قبول دارم، حیفه...
۵ ماه پیشSara
1بی صبرانه منتظر اتفاقای بعدم امشب همین یه پارت رو داشتیم ؟🥲
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
میرسیم بهشون، اره سارا جانم♥️
۵ ماه پیشافسون
1ها چی شد من الان صدتاسوال دارم صبا جون مگه پدرام برادرپردیس نیست پس یعنی الان اومده دنبال گندم هاای که وگفتی یعنی چه ؟؟؟ آخه مرگ خواهرش من وباش فکر کردم نسبت دیگه ای داره باپردیس خوب پردیس جوننننننن خیلی ببخشید.....که خرودیده وسوارش شده بعدش میخوادبا خرمای مهیار دهنش و حسابی شیرین کنه 😳رودل نکنه😱
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
صدتا سوال🤣🤣 اومده حالا دیگه، قطعا بدون دلیل نیومده😉💋
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
و راجع به پردیس هم...چی بگم والا😄♥️
۵ ماه پیشMahshid
1ممنونم ازت صبا جانم تو با قلمت جااادو میکنی🤍💜🩷
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
مرسی مهشید قشنگم، ممنونم از لطف همیشگیت♥️🫂🥲
۵ ماه پیشزن برسامم
1آخه قلبممممم😂💔😭 من و این همه هیجان محاله ، محاله محالهههه 👻👻🙃🙃عالی مثل همیشه و شاید بهتر از همیشه ... من در برابر قلمت 🛐میکنم 🛐🛐🛐🛐🛐😭😭😭😭😭♥️♥️♥️♥️♥️
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
عزیزم مثل همیشه. تو به من لطف داری😍💋♥️
۵ ماه پیشزن پدرامم
1دورت بگردم میخوام از این به بعد به زن پدرام تبدیل شود 😂😭
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
عزیزمممم😄😄😄 حالا از کجا فهمیدی پدرام چطوریه که خواستی زنش شی؟؟😄
۵ ماه پیشزن پدرامم
1راستش نمیدونم ولی روش کراش زدم 😁😁😁😁😁😁😅😅😅😅
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اخییی😄😄🤦♀️🤦♀️
۵ ماه پیشزن پدرامم
1حالا امیدوارم که آدم خوبی باشه و ضایع نشم 🥲🥲💔😂
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
نه نمیشی خیالت راحت😁
۵ ماه پیشزن پدرامم
1ممنونم دورت بگردم
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
خدا نکنه💋
۵ ماه پیشزری
2عالی بود صبا جون منتظر ادامه اش هستیم👏🏻
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
مرسی زری جانممم🫂♥️
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زری
0عجب اون پارت فوش دادم ب مهیار الان دلم سوخت بهش🥲🥲 فوشمو بدین برم🥴🥺